ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
22
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
برخاست و با لهجهء حميرى گفت : اظهار نظر و رأى بر عهدهء تو و انجام آن بر عهدهء ماست . معاويه از منبر فرو آمد و ميان مردم جار زد كه به اردوگاه خود بروند . آن مرد هم پيش على عليه السّلام برگشت و موضوع را گزارش داد . على ( ع ) هم مردم را به تجمع در مسجد فرا خواند و برخاست و خطبهاى ايراد كرد و گفت : كسى را كه به شام فرستاده بودم بازگشته است و خبر آورده كه معاويه همراه شاميان آهنگ عراق كرده است . چاره و رأى چيست در اين هنگام مردمى كه در مسجد حاضر بودند به هياهو آمدند و يكى مى گفت : راى درست چنين است و ديگرى مى گفت : راى درست چنان است و چندان جنجال و هياهو شد كه على عليه السّلام از سخن ايشان چيزى نفهميد و نتوانست درك كند كه چه كسى درست مى گويد و چه كسى نادرست . و از منبر فرود آمد و در حالى كه الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا مى گفت افزود : حكومت را پسر هند جگر خواره يعنى معاويه در ربود . ابن ديزيل همچنين از عقبة بن مكرم ، از يونس بن بكير ، از اعمش نقل مىكند كه مى گفته است ابو مريم دوست على ( ع ) بود و چون شنيد كه آن حضرت گرفتار اختلاف نظر اصحاب خود شده است به كوفه آمد و بى خبر خود را به على ( ع ) رساند ، آن چنان كه على عليه السّلام سر خويش را بلند كرد و ناگهان ديد ابو مريم بالاى سر او ايستاده است : فرمود : اى ابو مريم چه چيز ترا پيش من كشانده است گفت : چيزى جز علاقه به تو موجب آمدن من نبوده است . من با تو عهد كرده بودم كه اگر عهده دار حكومت امت شوى آنانرا بسنده و كافى خواهى بود و اينك شنيدهام كه گرفتار اختلاف نظر اين مردم شدهاى . على عليه السّلام فرمود : اى ابو مريم من گرفتار اشرار خلق خدا شدهام . مى خواهم آنان را به كارى كه مصلحت است وادارم ، ولى از من پيروى نمى كنند .